close
چت روم

حکایت

تبلیغات


نویسندگان

لوگوی اعتماد


    logo-samandehi

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

نظرسنجي

    نظر شما درباه ي سايت؟




    چند سال دارید؟







آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 470
    کل نظرات کل نظرات : 67
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 1
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 38

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 238
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 530
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 5
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 5
    بازدید ماه بازدید ماه : 2,074
    بازدید سال بازدید سال : 2,074
    بازدید کلی بازدید کلی : 655,710

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 54.198.158.24
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : دوشنبه 04 تیر 1397

خبرنامه

    براي اطلاع از آپيدت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

تبلیغات

به من ربطی نداره...

به من ربطی نداره...

موشی در خانه صاحب مزرعه تله موش دید !
به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد.
همه گفتند : تله موش مشکل توست به ما ربطی ندارد !
ماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزید
از مرغ برایش سوپ درست کردند
گوسفند را برای عیادت كنندگان سر بریدند !
گاو را برای مراسم ترحیم کشتند .
و در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه می كرد و به مشکلی كه به دیگران ربط نداشت فكر میكرد!!


تاریخ ارسال پست: دوشنبه 04 بهمن 1395 ساعت: 13:0
برچسب ها برچسب ها : ,,
ارسال اين مطلب به ( فيس نما )

داستان اشک رایگان

داستان اشک رایگان

داستان مثنوی : اشک رایگان

یک مرد عرب سگی داشت که در حال مردن بود. او در میان راه نشسته بود و برای سگ خود گریه می‌کرد. گدایی از آنجا می‌گذشت، از مرد عرب پرسید: چرا گریه می‌کنی؟ عرب گفت: این سگ وفادار من، پیش چشمم جان می‌دهد. این سگ روزها برایم شکار می‌کرد و شب‌ها نگهبان من بود و دزدان را فراری می‌داد. گدا پرسید: بیماری سگ چیست؟ آیا زخم دارد؟ عرب گفت: نه از گرسنگی می‌میرد. گدا گفت: صبر کن، خداوند به صابران پاداش می‌دهد.

گدا یک کیسه پر در دست مرد عرب دید. پرسید در این کیسه چه داری؟ عرب گفت: نان و غذا برای خوردن. گدا گفت: چرا به سگ نمی‌دهی تا از مرگ نجات پیدا کند؟

عرب گفت: نان‌ها را از سگم بیشتر دوست دارم. برای نان و غذا باید پول بدهم، ولی اشک مفت و مجانی است. برای سگم هر چه بخواهد گریه می‌کنم. گدا گفت : خاک بر سر تو! اشک خون دل است و به قیمت غم به آب زلال تبدیل شده، ارزش اشک از نان بیشتر است. نان از خاک است ولی اشک از خون دل


تاریخ ارسال پست: شنبه 01 فروردين 1394 ساعت: 13:43
برچسب ها برچسب ها : ,,,,,,,,,,,,,
ارسال اين مطلب به ( فيس نما )

بنر تبلیغات وبلاگ ما