close
چت روم

شير شكر

تبلیغات


نویسندگان

لوگوی اعتماد


    logo-samandehi

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

نظرسنجي

    نظر شما درباه ي سايت؟




    چند سال دارید؟







آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 471
    کل نظرات کل نظرات : 67
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 3
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 38

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 103
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 1,782
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 0
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 8
    بازدید ماه بازدید ماه : 13,657
    بازدید سال بازدید سال : 95,483
    بازدید کلی بازدید کلی : 749,119

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 54.163.20.57
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : شنبه 26 آبان 1397

خبرنامه

    براي اطلاع از آپيدت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

تبلیغات

شير شكر

شير شكر
خاركني خري داشت كه تا مي توانست از گرده اش كار مي كشيد. صبح ها سوارش مي شد؛ مي رفت به صحرا و عصرها همه خارهايي را كه كنده بود بارش مي كرد و خودش هم مي رفت آن بالا رو پشته خارها مي نشست و برمي گشت به خانه و شب ها يك مشت كاه پوسيده جلوش مي ريخت.
خر از اين زندگي به تنگ آمده بود و هميشه تو فكر بود راهي پيدا كند و يك جوري ريشش را از چنگ صاحبش بكشد بيرون. آخر سر عقلش تا اينجا قد داد كه خودش را به ناخوشي بزند و ديگر به كاه لب نزند.
يك شب كه خسته و وامانده از صحرا برگشته بود خانه, خودش را انداخت زمين و ديگر كاه نخورد.
صبح آن شب, وقتي خاركن ديد خر دراز به دراز افتاده رو زمين و لب نزده به كاه, غصه دار شد. در دل گفت «با اين حال و روزي كه اين دارد گمان نكنم حالا حالاها خوب بشود.»
و به خر سيخونك زد و وقتي ديد خر ناي از جا جنبيدن ندارد, ريشي خاراند؛ او را خوب ورنداز كرد و با خود گفت «نه! اين خر ديگر براي ما خر بشو نيست. من هم كه حالش را ندارم خر ناخوش نگه دارم.»
خاركن كس و كارش را صدا زد و به كمك آن ها خر را كشيد برد انداخت تو بيابان.
خر خوشحال شد و همين كه ديد كسي دور و برش نيست, بلند شد. راه افتاد رفت تا به جنگلي رسيد و شروع كرد به چريدن و بعد از چند روز آبي دويد زير پوستش و كم كم چاق و چله شد؛ طوري كه اگر كسي آن را مي ديد باور نمي كرد كه اين همان خر لاغر مردني مرد خاركن است.
يك روز خر داشت بي خيال تو جنگل مي گشت و علف تر و تازه مي لمباند كه شيري آمد به جنگل و چنان غرش بلندي سر داد كه نزديك بود خر از ترس زهره ترك شود.
خر با خودش گفت «اين ديگر صداي چه جور جانوري است؟ نكند شيري, ببري يا پلنگي باشد, يك دفعه جلوم سبز شود و يك لقمه چپم بكند.»
و فكري ماند چه كند, چه نكند. آخر سر به اين نتيجه رسيد كه «ما هم براي خودمان صدايي دارم! خوب است فعلاً آن را ول كنيم و زهره چشمي از طرف بگيريم.»
بعد, همه زورش را گذاشتت رو صداش و شروع كرد به عر عر.
شير صداي خر را شنيد و ترس افتاد توي دلش. با خودش گفت «اي داد بي داد! ما را بگو دلمان خوش بود كه صدايمان رو دست ندارد.»
و افتاد توي هول و ولا كه نكند زور صاحب آن صدا از زور او بيشتر باشد و با ترس و لرز راه افتاد تو جنگل.
خر هم از سمت ديگر با ترس و لرز پيش آمد كه يك دفعه رسيدند به هم.
خر, شير را از يال و كوپالش شناخت و خيلي ترسيد؛ ولي به روي خودش نياورد. اما شير چون تا آن موقع خر نديده بود, هر چه فكر كرد اين چه جور جانوري است ايستاده رو به روش, عقلش به جايي نرسيد؛ همين قدر فهميد كه از خودش بلندتر و كشيده تر است و گوش هاي درازي دارد.
شير خواست برگردد, اما ترسيد كه خر از پشت سر به او حمله كند. اين بود كه رفت جلو سلام كرد.
خر جواب سلام شير را داد و پرسيد «تو كي هستي كه بي خودي براي خودت تو جنگل ول مي گردي؟»
شير گفت «قربان! من شيرم. آمده ام دستبوس شما و خواهش كنم من را به نوكري خودتان قبول كنيد.»
خر گفت «من هم شير شكرم و خواهشت را قبول مي كنم. ولي بدان اگر سه مرتبه نافرماني كني يا گناهي از تو سر بزند, دل و جگرت را از پشت كمرت مي كشم بيرون.»
شير گفت «مطمئن باشيد هيچ خطايي از من سر نمي زند.»
خلاصه! شير نوكر شد و خر ارباب. اما با همه اين احوال همه فكر و ذكر خر اين بود كه هر طوري شده شير را از سر خود واكند.
يك روز خر به شير گفت «ميلم كشيده يك چرت بخوابم؛ تو هم دورا دور مراقب باش كسي مزاحم من نشود.»
خر اين را گفت و گرفت خوابيد؛ چون خيال مي كرد وقتي به خواب برود, شير فرصت را از دست نمي دهد و فرار مي كند.
راستش را بخواهيد مدت ها بود كه شير خيال داشت فرار كند, ولي مي ترسيد گير بيفتد و حالا كه خر رفته بود تو چرت ساختگي, شير خر را زير نظر گرفت و دل دل كرد كه بماند يا پا به فرار بگذارد.
در اين موقع مگسي نشست رو پيشاني خر. شير دستپاچه شد, پريد جلو و با نوك دمش مگس را پراند.
خر چشم هاش را واكرد. داد و بي داد راه انداخت و گفت «كي به تو اجازه داد لالايي خوان ما را بزني؟ حساب دستت باشد. اين يك كار بد. واي به حال و روزت اگر به دوم و سوم برسد.»
شير گفت «غلط كردم! ديگر اين كار را نمي كنم.»
خر گفت «تا ببينم!»
خر, فرداي آن روز شير را انداخته بود دنبال خودش و در جنگل مي گشت و باز رفته بود تو اين فكر كه چه جوري خودش را از شر شير خلاص كند كه يك دفعه از حواس پرتي پاش سريد و افتاد تو باتلاق و شروع كرد به دست و پا زدن.
شير مثل باد خودش را رساند به خر و تند رفت زير شكمش و آوردش بيرون.
خر هوار كشيد «خيال كردي من آن قدر دست و پا چلفتي ام كه بيفتم تو باتلاق. نه! نشسته بودم سر قبر باباي خدا بيامرزم فاتحه اي بخوانم كه تو نگذاشتي و بلندم كردي.»
شير گفت «نمي دانستم جناب شير شكر. ببخشيد.»
خر داد زد «پرت و پلا نگو! اين هم گناه دوم! حواست را خوب جمع كن كه بار سوم حسابت با كرام الكاتبين است.»
شير و خر با ترس و لرز چند روزي در كنار هم گذراندند و شب و روز تو نخ هم بودند تا يك روز گذرشان افتاد به كنار رودخانه اي و خر تازه فهميد خيلي تشنه است و از هول و هراس شير مدتي است يادش رفته آب بخورد. هول و هولكي رفت تو رودخانه آب بخورد كه يك دفعه آب جاكنش كرد و غلتاندش.
شير پريد تو رودخانه و خر را كه در آب غوطه مي خورد كشيد بيرون.
خر چشم غره اي به شير رفت و گفت «نه! گمان نكنم آب من و تو توي يك جو برود. من داشتم خودم را مي شستم؛ آن وقت تو خيال كردي دارم غرق مي شوم؟ من از دستت پاك كلافه شده ام و ديگر نمي توانم خنگ بازيت را تحمل كنم. الان حسابت را كف دستت مي گذارم.»
همين كه اين حرف از دهان خر درآمد, شير در دل گفت «اينكه خواهي نخواهي من را مي خورد, پس بهتر است بزنم به چاك. هر چه بادا باد! يا از دستش جان به در مي برم, يا مي افتم به چنگش و زودتر تكليفم روشن مي شود.»
شير ديگر معطل نكرد. خيز ورداشت وسط جنگل و مثل باد پا گذاشت به فرار.
خر چند قدم دويد دنبال شير. بعد ايستاد و فرياد كشيد «حيف كه حوصله اش را ندارم وگرنه گرفتنت براي من مثل آب خوردن است. اما بدان هر جا بري نوكرهايم دستگيرت مي كنند و مي آورندت خدمت خودم. آن وقت مي دانم چطور نفله ات كنم كه همه شيرها از شنيدنش به لرزه بيفتند.»
شير از هولش همين طور كج و مج مي دويد و گاهي از ترس به پشت سرش نگاه مي كرد, كه به روباهي رسيد.
روباه پرسيد «اي سلطان جنگل! چه شده كه مثل گربه گيج ويج قيقاج مي روي و هي نگاه مي كني پشت سرت؟»
شير ماجراي خودش و شير شكر را براي روباه تعريف كرد.
روباه گفت «تا آنجا كه عقل من قد مي دهد, هيچ جانوري نيست كه زورش به تو برسد.»
شير گفت «تا حالا گرفتار شير شكر نشده اي كه اين حرف ها را مي زني.»
روباه گفت «نشاني هاش را بده ببينم.»
شير گفت «قد و بالاش از من بلندتر است. گوش هاي درازي دارد و ناخن هايش قلمبه و يك كاسه است.»
روباه گفت «اي بيچاره! اينكه مي گويي خر است و دل و جگري دارد باب دندان تو. برگرد بريم شكمش را پاره كن. دل و جگرش را تو بخور و گوشتش را بده من بخورم.»
روباه به شير دلداري داد و برش گرداند.
خر از فرار شير هنوز كيفش كوك بود كه ديد سر و كله شير پيدا شد.
خر به طرف شير ايستاد و خوب كه نگاه كرد, ديد روباهي هم افتاده دنبال شير و با احتياط دارد مي آيد.
خر به طرف شير و روباه راه افتاد و با صداي بلند گفت «آفرين روباه باوفا! خوب وظيفه ات را انجام دادي و اين فراري را دستگير كردي. صبر كن الان مي آيم شكمش را پاره مي كنم و دل و جگرش را به خودت مي دهم.»
شير تا اين را شنيد, گفت «اي روباه حقه باز! به من حقه مي زني؟»
و روباه را بلند كرد, زد زمين و كشت و خودش پا گذاشت به فرار.
خر يك بار ديگر همه زورش را گذاشت رو صداش و شروع كرد به عر عر و شير از هولش تندتر دويد.

تاریخ ارسال پست: شنبه 24 خرداد 1393 ساعت: 16:48
ارسال اين مطلب به ( فيس نما )

مطالب مرتبط

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

بنر تبلیغات وبلاگ ما