close
چت روم

بز زنگوله پا

تبلیغات


نویسندگان

لوگوی اعتماد


    logo-samandehi

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

نظرسنجي

    نظر شما درباه ي سايت؟




    چند سال دارید؟







آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 471
    کل نظرات کل نظرات : 67
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 2
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 38

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 316
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 804
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 0
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 3
    بازدید ماه بازدید ماه : 14,425
    بازدید سال بازدید سال : 56,194
    بازدید کلی بازدید کلی : 709,830

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 54.92.164.184
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : شنبه 31 شهریور 1397

خبرنامه

    براي اطلاع از آپيدت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

تبلیغات

بز زنگوله پا

بز زنگوله پا
يكي بود؛ يكي نبود. زير گنبد كبود غير از خدا هيچ كس نبود. بزي بود كه در و همسايه ها صداش مي كردند بز زنگوله پا و سه تا بچه داشت به اسم شنگول, منگول و حبه انگور.
روزي از روزها, بز زنگوله پا خبر شد گرگي آمده دور و ور چراگاه آن ها خانه گرفته. خيلي دل نگران شد و به بچه هاش گفت «از اين به بعد خوب حواستان را جمع كنيد و هيچ وقت بي گدار به آب نزنيد. اگر كسي آمد در زد, تا مطمئن نشده ايد من هستم در را وا نكنيد.»
بچه ها گفتند «به روي چشم!»
و بز زنگوله پا از خانه رفت به چراگاه.
چندان طولي نكشيد كه گرگ آمد در زد. بچه ها گفتند «كيه؟»
گرگ گفت «منم, مادرتان.»
بچه ها گفتند «دروغ نگو! صداي مادر ما نازك است؛ اما صداي تو كلفت است.»
گرگ رفت و كمي بعد برگشت و باز در زد.
بچه ها پرسيدند «كيه؟»
گرگ صدايش را نازك كرد و گفت «منم, مادرتان, زود در را وا كنيد. به پستان شير دارم و به دهان علف.»
بچه ها از درز در نگاه كردند و گفتند «دروغ نگو! دست مادر ما سفيد است؛ اما دست تو سياه است.»
گرگ راه افتاد يكراست رفت به آسياب. دستش را زد تو كيسه آرد و زود برگشت در زد و باز همان حرف ها را تكرار كرد.
بچه ها از درز در نگاه كردند و گفتند «دروغ نگو! پاي مادر ما قرمز است؛ اما پاي تو قرمز نيست.»
گرگ رفت به پاهاش حنا بست و وقتي حنا خوب رنگ انداخت برگشت در زد.
بچه ها گفتند «كيه؟»
گرگ گفت «منم, مادرتان, بز زنگوله پا.»
بچه ها ديدند صدا صداي مادرشان است. براي اينكه مطمئن شوند از درز پايين در نگاه كردند و تا دست هاي سفيد و پاهاي قرمز را ديدند در را باز كردند و گرگ خيز برداشت تو خانه. شنگول و منگول را كه دم دست بودند درسته قورت داد؛ اما حبه انگور تند پريد تو سوراخ آبراه قايم شد و از دست گرگ جان به در برد.
نزديك غروب, بز زنگوله پا از چراگاه برگشت و ديد در خانه اش چارطاق باز است. مات و مبهوت ماند. اين ور چرخيد, آن ور چرخيد و بچه هاش را صدا زد.
حبه انگور صداي مادرش را شناخت. از ته آبراه آمد بيرون و به مادرش گفت كه چه بلايي سرشان آمده.
مادرش پرسيد «آنكه شنگول و منگول من را خورد گرگ بود يا شغال؟»
حبه انگور جواب داد «از بس دستپاچه شده بودم, نفهميدم.»
بز زنگوله پا رفت خانه شغال. گفت «شنگول و منگول من را تو بردي؟»
شغال گفت «نه. اگر باور نمي كني بيا تو و همه جا را بگرد.»
بز زنگوله پا گفت «شنگول و منگول من را تو خوردي؟»
شغال باز هم جواب داد «نه.»
و دستي به شكمش زد و گفت «ببين! شكم من خاليه خاليه و از گشنگي چسبيده به پشتم. اين كار كار گرگ است.»
بز زنگوله پا راه افتاد طرف خانه گرگ. همين كه به آنجا رسيد يكراست رفت رو پشت بام و بنا كرد به جست و خيز كردن و گرد و خاك به راه انداختن.
گرگ كه ديگ بار گذاشته بود و داشت براي بچه هاش آش مي پخت, سرش را از دريچه بيرون برد و فرياد زد
«اين كيه تاپ و تاپ مي كنه؟
آش من را پر از خاك مي كنه؟»
بز زنگوله پا گفت
«منم! منم زنگوله پا
كه ور مي جم دوپا دوپا
چارسم دارم به زمين
دوشاخ دارم به هوا
كي برده شنگول من؟
كي خورده منگول من؟
كي مياد به جنگ من؟
گرگ گفت
«من بردم شنگول تو
من خوردم منگول تو
من ميام به جنگ تو.»
بز زنگوله پا پرسيد «چه روزي مي آيي به جنگ من؟»
گرگ جواب داد «روز جمعه.»
بز زگوله پا رفت به صحرا؛ سير دلش علف خورد و غروب همان روز رفت پيش شير دوش. گفت «شير دوش! شير من را بدوش و يك انبان كره براي من درست كن. دو غش هم براي خودت.»
بعد انبان كره را ورداشت برد پيش چاقو تيزكن. گفت «اين را بگير و به جاي آن شاخ هايم را تيز كن.»
چاقو تيزكن انبان كره را گرفت شاخ هاي بز را حسابي تيز كرد.
گرگ هم رفت پيش دلاك. گفت «بي زحمت دندان هاي من را تيز كن.»
دلاك گفت «كو مزدش؟»
گرگ گفت «مگر مزد هم مي خواهي؟»
دلاك گفت «بي مزد و مواجب كه نمي شود كار كرد. مگر نشنيده اي كه بي مايه فطير است؟»
گرگ برگشت خانه. يك انبان ورداشت چسيد توش و درش را بست و برد براي دلاك. گفت «اين هم مزدت.»
دلاك در انبان را كه واكرد, باد انبان در رفت؛ اما به روي خودش نياورد. در دل گفت «به جاي مزد چس مي آوري؟ يك بلايي سرت بيارم كه تو قصه ها بنويسند.»
بعد گازانبر را ورداشت؛ دندان هاي گرگ را از دم كشيد و جاشان دندان چوبي گذاشت.
روز جمعه بز زنگوله پا و گرگ براي جنگ رفتند به ميدان. زنگوله پا گفت «چطور است پيش از جنگ آب بخوريم كه تشنه مان نشود.»
و تند رفت پوزه اش را گذاشت تو آب و وانمود كرد دارد آب مي خورد. گرگ هم به خيال خودش, براي اينكه عقب نماند آن قدر آب خورد كه شكمش مثل طبل باد كرد.
بز زنگوله پا با شاخ هاي تيز و گردن كشيده, سم به زمين زد و گرگ را دعوت كرد به جنگ.
گرگ گفت «حالا ديگر براي من شاخ و شانه مي كشي؟ الان نشانت مي دهم.»
و پريد خرخره زنگوله پا را بگيرد كه همه دندان هاي چوبيش ريخت.
زنگوله پا مهلتش نداد. رفت عقب, آمد جلو, با شاخ زد شكم گرگ را سفره كرد و شنگول و منگول را از تو شكمش درآورد و بردشان خانه, پيش حبه انگور.

تاریخ ارسال پست: شنبه 24 خرداد 1393 ساعت: 16:25
ارسال اين مطلب به ( فيس نما )

مطالب مرتبط

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

بنر تبلیغات وبلاگ ما